نامهربون

آنجا که می دانی چشمان مشتاقی برایت اشک می ریزد زندگی به رنج کشیدنش می ارزد

مجنون لیلی

یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد برلب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

 نشتر عشقش به جانم می زنی

 دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

  
نویسنده : شقایق ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :

زندگی

   زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

 

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

 

رود دنیا جاریست

 

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

 

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

 

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ!!!

 

  

 

((زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند ))

 

 

 

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

 

شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت

 

زندگی درک همین اکنون است

 

زندگی شوق رسیدن به همان

 

فردایی است ، که نخواهد آمد

 

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

 

ظرف امروز ، پر از بودن توست

 

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

 

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

 

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،

 

به جا می ماند

 

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

 

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

 

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

 

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

 

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

 

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

 

زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود

 

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

 

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

 

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

 

در نبندیم به ((نور)) ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

 

پرده از ساحت دل برگیریم

 

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

 

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

 

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست

 

زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند

 

زندگی شاید همان لبخندی ست ، که دریغش کردیم

 

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

 

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

 

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

 

من دلم می خواهد

 

قدر این خاطره را دریابیم.

  
نویسنده : شقایق ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :

اگه تو مال من بودی..........

اگه تو مال من بودی دنیا یه رنگ دیگه داشت میشد با هر نگاه تو تو آسمون ستاره داشت

اگه تو مال من بودی اینقدر غریب نمیشدم من چی می خواستم از خدا دیگه که پیشت بودم

اگه تو مال من بودی چشام به چشمات شک نداشت تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترک نداشت

اگه تو مال من بودی جهنمم بهشت میشد قصه عشق ما دو تا عبرت سرنوشت میشد

 اگه تو مال من بودی برگ ها تو پاییز نمیریخت شمعی که پروانه داره اشک غم انگیز نمیریخت

 اگه تو مال من بودی دنیا یه رنگ دیگه داشت میشد با هر نگاه تو تو آسمون ستاره داشت

  
نویسنده : شقایق ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :

عشق

 

روزی که می گفتی من با تو می مانم

روزی که دانستی من بی تو میمیرم

روزی که با عشقت بستی به زنجیرم

بازنده من بودم این بوده تقدیرم

خوش باوری بودم پیش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق بودی تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودی

یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم

من با نفس هایم نام تو را بردم

کاش ای هوسبازم با تو نمی ماندم

عشق تو چون برگی در دست طوفان بود

دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود

روزی به من گفتی دیگر نمی مانم

گفتم که می میرم گفتی که می دانم

باور نمی کردم هرگز جدایی را

آن آمدن با عشق این بی وفایی را

  
نویسنده : شقایق ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

یاد فلبت باشد ...

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا * بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو* تک و تنها، به تو می اندیشد* و کمی،* دلش از دوری تو دلگیر است....

مهربانم، ای خوب!* یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،* به رهت دوخته بر در مانده * و شب و روز دعایش اینست؛*

"زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی* و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد... "

مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛* یک نفر هست که دنیایش را،* همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده* و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد.... مهربانم، ای خوب!* یک نفر هست که با تو * تک و تنها، با تو* پر اندیشه و شعر است و شعور!* پر احساس و خیال است و سرور!*

مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛ * یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است* و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را* از ته قلب و دلش می بوسد* و دعا می کند این بار که تو* با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی* و پر از عاطفه و عشق و امید* به شب معجزه و آبی فردا برسی

  
نویسنده : شقایق ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :

( طناب ) Rope The

داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت.
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد.
به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چارهای نداشت جز اینکه فریاد بزند:
“خدایا کمکم کن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور کمرت را ببر
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟
هیچگاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شک نکنید.
هیچگاه نگویید که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است.
هیچگاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمیکند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.

  
نویسنده : شقایق ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
تگ ها :

درخت کریسمس بچه های فقیر

بچه ها سلام ... پیشاپیش فرارسیدن ولادت حضرت مسیح و کریسمس رو به همه شما دوستای گلم بالاخص دوستای مسیحیم تبریک می گم ....

به همین مناسبت مطلب این دفعه رو اختصاص دادم به یک داستان کوتاه از داستایوفسکی با نام درخت کریسمس بچه های فقیر .....

صبحی‌ زود بود. در دالانی‌ سرد و مرطوب‌ از خواب‌ بیدار شد. پیراهن‌ کوچکش‌ نازک‌ بود، از سرما می‌لرزید. در حالی‌ که‌ کنج‌ دالان‌ روی‌ جعبه‌ای‌ نشسته‌ بود، از بی‌حوصلگی‌ مشغول‌ تماشای‌ بخار سفیدی‌ شد که‌ با هر نفس‌ از دهانش‌ بیرون‌ می‌آمد. بالای‌ سر مادر مریضش‌ رفت‌ که‌ روی‌ تخت‌ کهنه‌ و فرسوده‌ای‌ خوابیده‌ بود. مادرش‌ مانند تکه‌ چوبی لاغر شده‌ بود. به‌ جای‌ بالش‌ زیر سرش‌ چیزی‌ مثل‌ یک‌ بقچه‌ قرار داشت.
چرا آنان‌ به‌ این‌ روز افتاده‌ بودند؟ حقیقت‌ ماجرا این‌ بود که‌ او با پسر کوچکش‌ از شهر دیگری‌ به‌ این‌جا آمده‌ بودند و او به‌ طور ناگهانی‌ بیمار شده‌ بود...
پشت‌ در جشن‌ برپا بود، به‌ همین‌ علت‌ از سایر ساکنان‌ آن‌ دالان‌ حالا کسی‌ آن‌جا نبود، همه‌ بیرون‌ رفته‌ بودند. شاید می‌شد آبی‌ برای‌ نوشیدن‌ یافت، اما پسربچه‌ هر چه‌ گشت‌ حتی‌ یک‌ تکه‌ نان‌ خشک‌ هم‌ برای‌ خوردن‌ نتوانست‌ پیدا کند. وقتی‌ به‌ گونه‌های‌ مادرش‌ دست‌ کشید، از این‌که‌ مادرش‌ هیچ‌ تکانی‌ نخورد، بسیار تعجب‌ کرد. صورت‌ مادرش‌ مثل‌ دیوارهای‌ دالان‌ سرد و یخ‌زده‌ بود.
بچه‌ با خودش‌ فکر کرد این‌جا چقدر سرد است. نمی‌دانست‌ که‌ دست‌هایش‌ را روی‌ شانه‌های‌ یک‌ مرده‌ گذاشته‌ است. برای‌ گرم‌ کردن‌ دست‌هایش‌ روی‌ آن‌ها دمید. وقتی‌ کلاه‌ کپی‌ خود را روی‌ تخت‌ پیدا کرد، آن‌ را برداشت‌ و پاورچین‌ پاورچین‌ از دالان‌ خارج‌ شد.
با خودش‌ گفت: "آه، خداوندا، عجب‌ شهری!"
او هیچ‌ وقت‌ در زندگی‌ خود با چنین‌ منظره‌ای‌ روبرو نشده‌ بود. آن‌قدر اسب، درشکه‌ و برف‌ زیاد بود که‌ دهانش‌ باز مانده‌ بود. بخار غلیظی‌ که‌ از بینی‌ اسب‌ها در حال‌ گذر خارج‌ می‌شد، روی‌ پوزه‌شان‌ یخ‌ می‌زد، اسب‌ها سم‌کوبان‌ از میان‌ برف‌های‌ نرم‌ سنگفرش‌ خیابان‌ عبور می‌کردند. پسر بچه‌ توی‌ خیابان‌ دیگری‌ پیچید و حیرت‌زده‌ با خود گفت: "چه‌ خیابان‌ پهنی! همش‌ به‌ آدم‌ تنه‌ می‌زنند و پایت‌ را لگد می‌کنند. همه‌ داد می‌کشند، می‌دوند یا سواره‌ می‌گذرند. و چراغ، چقدر چراغ‌ زیاد است. این‌ دیگر چیست؟ عجب‌ ویترین‌ بزرگی، پشت‌ ویترین‌ اتاقی‌ است‌ و توی‌ اتاق‌ درختی‌ که‌ تا سقف‌ اتاق‌ قد دارد. این‌ درخت‌ کریسمس‌ است‌ با یک‌ عالمه‌ کاغذ رنگی‌ و سیب‌های‌ طلای‌ی و دور و بر درخت‌ هم‌ پر از عروسک‌ها و اسب‌های‌ کوچک‌ است. توی‌ اتاق‌ چند بچه‌ تمیز در حال‌ جست‌‌و‌خیز و بازی‌ هستند، همه‌شان‌ می‌خندند. بازی‌ می‌کنند، می‌خورند و می‌نوشند."
کودک‌ بی‌نوا همه‌ این‌ها را تماشا کرد و گیج‌ بر جای‌ ماند و خندید. اما حالا دیگر انگشت‌های‌ پایش‌ شروع‌ به‌ درد گرفتن‌ کرده‌ و دست‌هایش‌ کاملاً‌ سرخ‌ شده‌ بود. انگشت‌هایش‌ از شدت‌ سرما خم‌ نمی‌شد و وقتی‌ حرکت‌شان‌ می‌داد، درد می‌گرفت. کودک‌ به‌ تلخی‌ به‌ گریه‌ افتاد و دوان‌ دوان‌ دور شد.
از پشت‌ ویترین‌ دیگری، مغازه‌ای‌ دیگر را تماشا کرد که‌ در آن‌ باز هم‌ یک‌ درخت‌ کریسمس‌ تزئین‌ شده‌ قرار داشت. داخل‌ مغازه‌ میزی‌ قرار داشت‌ که‌ روی‌ آن‌ همه‌ نوع‌ کیک‌ چیده‌ شده‌ بود؛ کیک‌ بادام، کیک‌ سرخ، کیک‌ زرد و ... پشت‌ میز چهار خانم‌ شیک‌پوش‌ نشسته‌ بودند و به‌ هر کس‌ که‌ داخل‌ می‌شد کیک‌ می‌دادند و آدم‌های‌ آراسته‌ فراوانی‌ از خیابان‌ می‌آمدند و داخل‌ می‌رفتند. کودک‌ نیز دزدکی‌ در را باز کرد که‌ داخل‌ برود.
-  اوهو!
چرا این‌ طور سرش‌ داد کشیدند، یک‌ نفر با دست‌ اشاره‌ای‌ کرد که‌ یعنی‌ گورت‌ را گم‌ کن! یکی‌ از خانم‌ها به‌ سرعت‌ به‌ او نزدیک‌ شد و یک‌ کوپک‌ توی‌ دستش‌ گذاشت‌ و در را به‌ طرف‌ خیابان‌ باز کرد. پسر بچه‌ خیلی‌ ترسید. سکه‌ یک‌ کوپکی‌ از دستش‌ افتاد و به‌ داخل‌ خیابان‌ قل‌ خورد. او می‌بایست‌ آن‌ را محکم‌ می‌گرفت‌ ولی‌ انگشت‌هایش‌ اصلاً‌ خم‌ نمی‌شد. به‌ سرعت‌ پا به‌ فرار گذاشت. به‌ کجا؟ خودش‌ هم‌ نمی‌دانست.
دوید و دوید. توی‌ دست‌هایش‌ دمید و "ها" کرد. ناگهان‌ احساس‌ کرد یک‌ نفر از پشت‌ سر یقه‌اش‌ را چسبید. بچه‌ ولگرد و شروری‌ که‌ بزرگ‌تر از او بود مشتی‌ بر سر او زد و کلاهش‌ را قاپید، آن‌گاه‌ پشت‌پایی‌ به‌ او زد. پسربچه‌ زمین‌ خورد. مردم‌ در پی‌ دزد داد زدند، او باز هم‌ ترسید. از جا جهید، دوید و دوید. به‌ کجا؟ خودش‌ هم‌ نمی‌دانست. توی‌ حیاطی‌ غریبه، پشت‌ هیزم‌های‌ چیده‌ شده‌ خود را پنهان‌ کرد. با خودش‌ فکر کرد: "این‌جا تاریک‌ است. دیگر هیچ‌‌کس‌ نمی‌تواند پیدایم‌ کند."
همان‌جا چمباتمه‌ زد، از شدت‌ ترس‌ نفسش‌ در نمی‌آمد. ناگهان‌ به‌ گونه‌ای‌ حیرت‌آور احساس‌ سبکی‌ به‌ او دست‌ داد. دیگر دست‌ها و پاهایش‌ درد نمی‌کردند، گرما در تمامی‌ بدنش‌ جریان‌ پیدا کرد. چنان‌ گرمش‌ شد که‌ گویی‌ روی‌ اجاقی‌ دراز کشیده‌ است. لرزه‌ای‌ دیگر بر او مستولی‌ شد و آن‌گاه‌ به‌ خواب‌ فرو رفت.
چقدر خوشحال‌ بود که‌ به‌ این‌ راحتی‌ به‌ خوابی‌ چنین‌ آسوده‌ و خوش‌ فرو رفته‌ است. گویی‌ در رؤ‌یا می‌دید که‌ مادرش‌ مانند گذشته‌ بالای‌ سرش‌ لالایی‌ می‌خواند.
 - مامان‌ من‌ می‌خواهم‌ بخوابم، آخ‌ چقدر خوبه‌ آدم‌ این‌جا بخوابه.
صدایی‌ لطیف‌ توی‌ گوشش‌ پیچید: "پسرم‌ بیا به‌ سوی‌ من، به‌ سوی‌ درخت‌ کریسمس".
پسر بچه‌ با خودش‌ فکر کرد مادرش‌ او را صدا می‌زند. اما نه!‌ این‌ صدای‌ مادرش‌ نبود. کسی‌ توی‌ تاریکی‌ روی‌ او خم‌ شد و بغلش‌ کرد. سبکی‌ لطیفی‌ او را فرا گرفت. آه‌ چه‌ درخت‌ کریسمس‌ قشنگی! اما نه، این‌ که‌ درخت‌ کریسمس‌ نیست، هرگز هیچ‌کس‌ چنین‌ درختی‌ را به‌ عمر خود ندیده‌ است. همه‌ چیزهایش‌ برق‌ می‌زند، همه‌ چیزهایش‌ می‌درخشد و دور تا دور آن‌ عروسک‌ قرار دارد. اما نه، این‌ها پسر بچه‌ها و دختر بچه‌هایی‌ هستند که‌ به‌ سبکی‌ نسیم‌ در پرواز هستند، آنان‌ به‌ سوی‌ او پرواز می‌کنند و او را می‌بوسند، و او را در آغوش‌ می‌گیرند. حالا او هم‌ پرواز می‌کند. مادرش‌ او را می‌بیند و شادمانه‌ لبخند می‌زند.
-  مادر! مادر! آخ‌ مادر این‌جا چقدر خوب‌ است.
بار دیگر بچه‌ها او را می‌بوسند. او خندان‌ می‌پرسد: "پسرها، دخترها، شما کی‌ هستید؟"
آنان‌ به‌ او پاسخ‌ می‌دهند: "این‌ درخت‌ کریسمس‌ مسیح‌ است. در این‌ روز همیشه‌ برای‌ آن‌ دسته‌ از کودکانی‌ که‌ روی‌ زمین‌ هیچ‌ درخت‌ کریسمسی‌ ندارند، این‌ درخت‌ را به‌ پا می‌کند."
و پسر بچه‌ می‌شنود که‌ دختر بچه‌ها و پسر بچه‌ها زمانی‌ بچه‌هایی‌ مثل‌ خود او بودند و حالا همه‌شان‌ این‌جایند، همه‌شان‌ حالا فرشته‌ هستند، حضرت‌ مسیح‌ دست‌هایش‌ را بر فراز سرشان‌ گرفته‌ و دارد برای‌ آنان‌ و برای‌ مادران‌ فقیرشان‌ دعای‌ خیر می‌خواند.

  
نویسنده : شقایق ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧
تگ ها :

حقارت

هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:
نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان می‌داد.
دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها می‌لنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزید.
چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه می‌کنند.
پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدو صبر را حمل بر قدرت و توانایی‌اش دانست.
ششمین باز زمانی که چهره‌ای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمی‌دانست آن چهره یکی از نقابهای خویش است.
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.»
«شاید کسی را که با او خندیده‌ای فراموش کنی، اما هرگز کسی را که با او گریسته‌ای از یاد نخواهی برد.» .

جبران خلیلی جبران

  
نویسنده : شقایق ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :

به نام ستاره ی شب تاریکم...

یک شب خوب تو اسمون...

یک ستاره چشمک زنون...

خندیدو گفت کنارتم تا اخرش تاپای جون..

.ستاره ی قشنگی بود.اروم و نازو مهربون...

ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون...

اما زیادطول نکشید عشق منو ستاره جون...

ماهه اومدستاره رو دزدیدو برد نامهربون...

ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی هم زبون...

 حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به اسمون

(تقدیم به اون که دلم براش یه ذره شده دل شکسته)

 

 

  
نویسنده : شقایق ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :

غم

یادت هست اون روزهای بهار را ؛

شاخه ای گل سرخ برایت هدیه آوردم ؛

خواستی بگبریش ولی یاد داری چه شد ؟

همان وقت بادی آمد ؛

و تمام گلبرگهای آن گل نازنین را با خود به اطراف برد ؛

و من نگران از پرپر شدن گل عشقم به دنبال تک تک گلبرگها به این سو و آن سو شتافتم ؛

و دیدی چه شد ؟

وقتی همه آنها را یافتم خوشحال به سوی تو آمدم

ولی .....

ولی هرگز تو را نیافتم ؛

  
نویسنده : شقایق ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :

← صفحه بعد